تبليغاتX
عشق من

عشق من

در مورد همه وجودم

عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 11:14  توسط رهگذر   | 

دوست

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم


تا دوست را به یاری نخوانیم،


برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند


طعم توفیق را می چشاند


و چه تلخ است لذت را “تنها” بردن


و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن


و چه بدبختی آزاردهنده ای ست “تنها” خوشبخت بودن


در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است


در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند


یاد “تنهایی” را در سرت زنده میکند


“تنها” خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است


” تنها” بودن ، بودنی به نیمه است


و من برای نخستین بار در هستی ام رنج “تنهایی” را احساس کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 10:53  توسط رهگذر   | 

رواق منظر چششم
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 18:47  توسط رهگذر   | 

رواق منظر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 18:42  توسط رهگذر   | 

دوستت دارم مهربانترينم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 17:24  توسط رهگذر   | 

زيبا

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 17:20  توسط رهگذر   | 

عشق

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟

اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...

وقتي

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چي با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت

حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو

هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه

ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور

ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي

داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه

جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از

خواب ميپري ...

از چيزي ميترسي ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي

توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم

مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي

بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به

آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه

مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش

مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون

چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه

مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...

خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش

دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ

متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که

امروز ميبينيش ...

ولي اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو

قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي

كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي

که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره

اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ...

دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي

ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد

بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!...

وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!

انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره

بهش ميگي مال تو ...

ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو

قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 19:4  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 17:1  توسط رهگذر   | 

عشق من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:50  توسط رهگذر   | 

بیتو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:44  توسط رهگذر   | 

دنیا را بد ساخته اند.........

کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد.

کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .

زندگی یعنی این .....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:42  توسط رهگذر   | 

عاشقانه

عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.عطر

عجیبی پراکنده بود. حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی توآسمون بودم. به من لبخند

می زد و در انتظار جوابش بود. گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشوتو دستام حس

می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه

چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم.

تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را

نداشتم. از بی ابرویی،گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟

احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم, بی اختیار دستمو روی

صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت. درکش برایم مشکل بود. این من بودم

که باید گریه می کردم

کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:38  توسط رهگذر   | 

او که

اون که نخواست پیشم باشی خودش باید صبرم بده


خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده


 


 


 


من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد


باور عشق برایش سخت است ...


ای خدا باز به یاری نسیم سحری


می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...    

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:28  توسط رهگذر   | 

وداع

مي روم خسته افسرده وزار

سوي منزگه ويرانه ي خويش

به مي برم از شهر شما

دل شوريده وديوانه ي خويش

مي برم تا كه در آن نقطه ي دور

شستشويش دهم از رنگ نگاه

شستشويش دهم از لكه ي عشق

زين همه خواهش بي جا تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم

زتو ،اي جلوه ي اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك

آه،بگذار بگريزم من

ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

بخدا غنچه ي شادي بودم

دست عشق آمد واز شاخم چيد

شعله ي آه شدم ،صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم ،خنده به لب ، خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 9:28  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 9:42  توسط رهگذر   | 

شده يه چيزي تو دلت سنگيني کنه....؟؟؟خيلي سخته ادم کسي رو نداشته باشه...


دلش لک بزنه که با يکي درد دل کنه ولي هيچکي نباشه...


نتونه به هيچکي اعتماد کنه هر چي سبک سنگين کنه تا دردش رو به يکي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تک وتنها با يه دلي که هي وسوسش مي کنه اونو خالي کنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روکه بالا مي کنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشک هاي شبونش رو پاک کرده...؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گريه کنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن کرده تا کم نياره ...

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو کنه اما دلي داشته باشه که مدام از تنهايي بناله...

خيلي سخته ادم ندونه کدوم طرفيه؟!

خيلي سخته ادم احساس کنه خدا انو از بنده هايش جدا کرده ...

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي کني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده که صدات به خدا نمي رسه.... ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 12:11  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 12:8  توسط رهگذر   | 

تو..............................

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:3  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 19:46  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 17:52  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:40  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:38  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:36  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:33  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:32  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:30  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:29  توسط رهگذر   | 

خدايا

خدايا براي چي دارم زندگي مي كنم به اميد چه چيز و چه كسي

خدايا در اين زندان درد تنهايي مرا كشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:14  توسط رهگذر   | 

حس خوب

حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست

شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست

من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم

واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم

توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود

کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود

واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم

توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم

اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم

تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم

قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من

سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من

چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم

دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 8:36  توسط رهگذر   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 12:53  توسط رهگذر   |